عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۶۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نه شکیب توبه از می، نه ادب ز ما به مستی که به چین زلف ساقی بکنم دراز دستی چو کشی ز ناز لشکر، تو بگو فدای من شو که گران نمیفروشد، به تو کس متاع هستی چه عقوبت است یا رب، من عافیت گزین را نه گمان زود مردن، نه امید تندرستی همه نقد جنس ایمان، به تو بر فشاندم اکنون تو و ننگ آن بضاعت، من و عیش و تنگدستی ره طاعت تو یا رب، که رود چنانکه شاید چو نیاید از برهمن، به سزا صنم پرستی گله نیامدنها، گل وعده هاست، ور نه به همین خوش است عرفی، که تو نامهای فرستی