عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عهد حسنش روزگار دستبرد آتش است صاف آتش حسن او خورشیدبرد آتش است خان و نان عالمی از آتش حسنش بسوخت در شمار خانه سوز روزبرد آتش است بستگان عشق را بیدل برد آب حیات این متاع آماده بهر دست برد آتش است عرفی اندر عشق اگر ناقص بود افسرده نیست صید عشق ار خام باشد نیم خورد آتش است