عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از آن ز شربت صلحم هوای پرهیز است که آتش تب شوقم نه آن چنان تیز است چو زلف باز کنی ناله خیزد از دلها که دام ما همه این طره دل آویز است ز طره مشک به دامان کوهکن پاشد اگر چه تکیه شیرین به دوش پرویز است سمند سعی چه بیهوده رانیای فرهاد که هم عنانی گردون نصیب شبدیز است چگونه مانع نظارهام شوی که مرا ز شوق روی تو سر تا قدم نگه خیز است ستزه باخت به میدان امتحان عرفی عنان کشیده چه داری، محل مهمیز است