عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۴۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اینک رسید وعده، گشاد نقاب کو رفتیم تا دریچه صبح، آفتاب کو جامی کشیده محتسب و فتنه میکند کو تازیانه ادب، احتساب کو خونم حلال بر تو ولی داور جزا گر گویدم شهید که گشتی، جواب کو کیفیت شباب هم از جنس کیمیاست اینک شباب، نشئه عهد شباب کو تا لب به العطش نگشاییم و تن زنیم آخر وجود آب ضرور است، آب کو صد درد دل گذشت و شکر خنده نکرد هانای زبان و دل گره، اضطراب کو شرمش نظاره دشمن و شوقم نگاه دوست دل پاره پاره شد ز کشاکش، نقاب کو نور جمال دوست نگنجد در این نظر کو دیدهای به حوصله آفتاب، کو عرفی مگو که مستی و راه عدم دراز اینک شدم سوار، عنان کو، رکاب کو