عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۳۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا به خون ریزیم اشارتها نمود ابروی او میل خون ریزی خود فهمیدم از هر موی او چون خرامد در دلم جان، هم چو آب زندگی سر نهد در پای سرو قامت دلجوی او تا خیال قامتش بیرون نیامد از دلم کردهام زنجیر یایش حسرت گیسوی او گر نمیگردد مه من گرم کین از مهر نیست از نزاکت طاقت گرمی ندارد خوی او تا بود آمد شدش بر خاک منای هم نشین چون بمیرم شب نهانم دفن کن در کوی او من که حسرت میکشم عرفی برای دیگران شیشه میرا کی توانم دید بر زانوی او