عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۳۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مسازم نا امید از خود، چو گشتم مبتلای تو که محروم از تمام خوبرویانم برای تو در آن صحرا که گیرد هر شهیدی دامن قاتل بود دست کسی و دامن شرم و حیای تو شدی بهر فریبم سر گران با عز و خوشحالم که آگه نیست آن غافل نهاد از شیوههای تو تبسم گونهای فرما و عمر جاودانم ده که باشد لذتی گیرم ز درد بیدوای تو زمین جوش آشنا در میخوری، دانستهای گویا که میسوزم ازین غیرت که هستم آشنای تو چو فردا جانم آمد سوی تن از سینه تنگم دهند آواز غمهایش که این جا نیست جای تو نه با جذب تو کم روزی است، نی در شوق من نقصان اگر اینها ی دردم باز دارد از قفای تو علاج شوق عرفی کردی از وصل و برم غیرت که دردش میکند داروی بیماری فزای تو