عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۳۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز چشم من مجوشای گریه هنگام وصال او که محجوبست و میسازد هلاکم انفعال او ز شرح شوقم آتش در پر روح الامین افتد اگر غمنامه هجر تو بربندم به بال او نمیرم زود، غمگین است پیش از مردن یاران کند آغاز شیون تا شود رفع ملال او پس از مردن گره شد در گلویم گریه، چون دیدم که جان رو در قفا میرفت از شوق جمال او بر آرم در لحد آهی که آتش در ملک گیرد اگر باشد به جز اسرار عشق از من سوال او چو مست آمد برون عرفی، چه گویم اهل تقوی را چه سان زد مشعله بر خاک عصمت رنگ آل او