عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۱۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلی داریم و ما جمعی پریشان از غم اوییم که میمیرد برای درد و ما در ماتم اوییم به این آمیزش و این محرمی گر تو به دیداری مکن بیگانگی غم، که ما هم محرم اوییم اگر با مرد غم باشیم، تاب آریم این غم را که ناشایستهای چند، آرزومند غم اوییم بجو فرزانهای عرفی، که گوید حالت عشقت که ما دیوانه کان هرزه گرد عالم اوییم