عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۱۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به لب داغ چو با خنده به مرهم زدهایم طعن شادی به دل سوخته از غم زدهایم دل به رسوایی ما خوش مکنای عشق که ما طبل ناموس تو بر بام دو عالم زدهایم بزم مقصود بچینید کز آشوب جنون صد ره این بزم فروچیده و برهم زدهایم بروای غیر که خاموش لبان میدانند که بر این رشته گره بهر که محکم زدهایم مژدهای زخم که ناموس کلیدش گم کرد قفل الماس که ما بر در مرهم زدهایم عرفی از باده غم نشإ ی شادی مطلب این نه جامی است که در انجمن جم زدهایم