عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تنها نه دلق خود به میناب شستهایم ناموس یک قبیله به این آب شستهایم قسمت بلاست ورنه میآلوده دلق خویش صد ره ز شوق گوشه محراب شستهایم ما توبه دشمنیم و قدح دوست، دور نیست کز دل هوای صحبت اصحاب شستهایم از بس شکفته در دهن تیغ رفتهایم ترس قیامت از دل قصاب شستهایم هم کفر ما به لذت و هم دین ما به ذوق زنار و سبحه در شکر ناب شستهایم تاوان دل عطا بکنای دل شکن که ما از دفتر معامله این باب شستهایم عرفی ببین که گریه چه توفان نموده است کز چشم بخت دوستی خواب شستهایم