عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۸۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نشسته بر سر گنج به فقر مشهورم نهفته در ته دامن چراغ بینورم مسیح تا دم آخر فسون دمید و هنوز به صد جراحت روز نخست رنجورم چنان به خواهش دیدار رفتهام شب وصل که شوق هم به تقاضا ندیده در طورم گمان مبر که دلم را توان تسلی داد که نا رسیدهتر از زخمهای ناسورم مکن به صورت دیوار نسبتم، عرفی که من کتابه محراب بیت معمورم