عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۸۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر چند بیغمانه به مسکن فتادهایم زنجیر صد کرشمه به گردن فتادهایم در نعمت اوفتاده و شکری نمیکنیم بس ناشکفته گل در گلشن فتادهایم خوشدل به نور شمع شبستنانت از برون شبها به خاک دیده به روزن فتادهایم گرد حریم دیرم و در دیدهام کشند تا از کدام گوشه دامن فتادهایم از قسمت ازل نکنی شکوه، هان، خموش ما شاخ طوبیایم که به گلخن فتادهایم مفکن به خاکم ار ثمر نارسم، به خشم کز شاخ نخل وادی ایمن فتادهایم در بزم عیش عرفی اگر روز ساکنم شب تا سحر به حلقه شیون فتادهایم