عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۳۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز معموری به تنگم، جز دل ویران نمیخواهم چو سلطان محبت ملک آبادان نمیخواهم کسی تا کی پریشان_جنبش و سر در هوا باشد دگر یار جنونم، عقل سرگردان نمیخواهم نه داغ تازه میخارد نه زخم کهنه میکاود بده یا رب دلی، کاین صورت بیجان نمیخواهم به تسکین دل غم دوستم، ناصح چه میگویی اگر شیون ندانی این زدن دستان نمیخواهم ز عالی دودمان عشقم، از راحت بود ننگم برهمن زادم و کیش مسلمانان نمیخواهم دم گرم و خراش سینه را من دوستتر دارم بپوشان رخ که من جان کندن آسان نمیخواهم گر آب خضر نوشم بایدم از عشق فرمانی اگر خونم دهی مینوشم و فرمان نمیخواهم میفشان نشتر الماس بر داغ دلم، عرفی تهی دستم به سر جمعیت و سامان نمیخواهم