عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۳۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر چه با او گویم، از مردم دگرگون بشنوم باز حرفی گفتهام، امروز، تا چون بشنوم واعظا درمانده رسوای عشقم، دم مزن گر توانم نکته زان لعل میگون بشنوم تشنه غم بودم اکنون شاد گردم هر کجا از لب غم دیدگان دشنام پر خون بشنوم کز شنفتن کرد گفتن گنگ، طرفه زیرکم ور بگویم خود بر آن باشم که افزون بشنوم غافلم دارد جنون از حال خود، بگشا نقاب کز زبان حسن لیلی نام مجنون بشنوم