عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
همتای یاران که در دفع هوس رو میکنم بر لب کوثر به داغ تشنگی خو میکنم آب حیوانم ز دنبال آید از ظلمت برون من بر او خندان به سوی تشنگی رو میکنم دل به وصل و من به بوی وصل نامحرم خوشم او گل و من خاک گلخن از ادب بو میکنم باز دل را میفشارم در کف عشق صنم خون اسلامش چکان از هر سر مو میکنم میفروشم داغ و نقد گریه میگیرم ز خلق میستانم آب و آتش در ترازو میکنم آرزوی زخم جورش نیست عرفی حد من لیک دایم مشق بوس دست و بازو میکنم