عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۰۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از بس که بود جان، دم رفتن نگرانش هر گام اجل میکشد از رحم عنانش این بخت که افسانه عشق تو شنیدست در شور قیامت بود این خواب گرانش دل مسند شاهی است که صد دلبر کنعان در مملکت حسن بود دست نشانش زحمت مکشای خضر که از بیم ملامت الماس بسایند به لب تشنه لبانش در سینه مخمور وصالت نتوان یافت زخمی که ز خمیازه توان بست دهانش فریاد که هر غم که رسد بر در هستی جانهای شهیدان تو گیرند عنانش عرفی لب غماز چه بندی که بود عشق رازی که به گفتن نتوان کرد عیانش