عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۰۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از سخن شهد ناب میچکدش وز تبسم شراب میچکدش میتوان گفت از آن طراوت حسن کز جبین آفتاب میچکدش که زد این نیش بر دل گرمم کآتش از پیچ و تاب میچکدش هر حدیثی که پرسم از همت آبرو از جواب میچکدش آتش عشق نشئهای دارد که شراب از کباب میچکدش چه کند عرفی ار نریزد اشک از جگر خون ناب میچکدش