عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۰۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رفتم که بشکنم به ملامت سبوی خویش در راه دل سبیل کنم آبروی خویش بر عافیت چه ناز کنم گر برآورم خود را به عادت غم و غم را به خوی خویش شد عمرها که بردهای از خویشتن مرا بازآورم که سوختم از آرزوی خویش خود را چنان ز هجر تو گم کردهام که هست مشکلتر از سراغ توام جست و جوی خویش تا مست گفتگوی تو گشتم، ز همدمان بیگانه وار میشنوم گفتگوی خویش این جنس گریه، عرفی، ز اعجاز برترست دریا گره نکرده کسی در گلوی خویش