عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۰۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در دل شکنی آفت صرف است نگاهش طفلی که پدر میشکند طرف کلاهش طاعت بر دنیا چه تمتع برد از تخت کز فر هما دور بود تارک شاهش ما لشکر عشقیم که تسخیر دو عالم چون آب فرو میچکد از تیغ سپاهش ره بر مه کنعان نکند خجلت بهتان تا رو به ره شکر کند محنت جاهش شاید که به آلایش دامانش نگیرند مستی که به دامن نگرد طرف کلاهش از جور فلک داغ نگردد دل عشاق این باغچه پرورده برق است گیاهش سهل است که از ناصیهاش نور بتابد عرفی که در عشق بود ناصیه گاهش