عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۰۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر چشانی به ملک چاشنی صحبت خویش جام می گیرد و بر باد دهد عصمت خویش چون به خونریز خودم ساختهای تشنه کنون تو هم این لطف بکن تا بکشم منت خویش کشته ناز کحا، کشته شمشیر کجا چون ننازند شهیدان تو بر حالت خویش تا دگر جای به دلها نکند از غیرت یا رب آگاه شود درد تو از لذت خویش نه ز مهر آمدیام بر سر بالین، دم نزع حیف باشد که گذاری به دلم حسرت خویش دهن خویش ببوسند و لب خود بمکند چون در اندیشه ببینند بتان صورت خویش عرفی از یاد میوصل برد هوش خرد بس که بییار دلم تنگ شد از صحبت خویش