عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۰۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر که از خون ریز من آلوده گردد دامنش عذر ننگ این عمل در عهده شکر منش خست از اندازه بیرون میبرد دهر خسیس آتشی بینم که میگردد به گرد دامنش … باغبان گلشن جنت شود … آسودگی در گلشنش در محبت زندگی را با شهادت جنگ نیست دیدهای باید که بیند خون من در گردنش وه چه صیادی که هر صیدی که زخمی از تو یافت سر به دنبال تو دارد، تا بود جان در تنش خلوتی کز نور شمع ما به حسن اندوده شد کوتهی دارد کمند آفتاب از روزنش عرفی آنتر دامنی دارد که هنگام عذاب آتش دوزخ بمیرد گر فشاری دامنش