عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۰۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جان میرودای اشک ز دنباله روان باش وی ناله تو هم چند قدم پیرو جان باش ای شوق درافشای غمم این چه شتاب است کو راز من غمزده یک چند نهان باش میآید و میبارد ازو ناز و تعافل ای دیده امید به حسرت نگران باش مستانه پی سوختن جان و دل آمد ای دل همه طاقت شو وای تن همه جان باش عرفی مشو آزرده هنوز اول صلح است گو عشوه همان، غمزه همان، ناز همان باش