عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از یاد بردهام روش مهر و کین خویش نسیان نشاندهام به یسار و یمین خویش رفتم به بت شکستن و هنگام بازگشت با برهمن گذاشتم از ننگ دین خویش دردا که رفت فرصت و دهقان طینتم هر دم گلی دمانده در آب و زمین خویش نه بزم آسمان و یکی ذره در سماع دایم به کام دل نفشاند آستین خویش خواهی که عیبهای تو روشن شود تو را یک دم منافقانه نشین در کمین خویش من بنده شهادتم اینک نگاشتم هم بر مزار عرفی و هم در نگین خویش