عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادش که از من، تا قیامت، لذت آن میدهد یادش به راهش مشت خاکی از وجودم مانده و شادم که نتواند ز بس گرمی به نزدیک آمدن بادش دم مردن ز بیم آن دهد کامم که بعد از من کند ناگه غم ناکامیام ره در دل شادش مگو کز سلطنت پرویز شهرت یافت در عالم که دارد در جهان مشهور هم چشمی فرهادش نبود این تیز دستیها اجل را پیش ازین عرفی مگر تعلیم ترک غمزه او کرد ارشادش