عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۵۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کی دلم شاد از میناب و نوای نی شود آن که از غم شاد گردد، شاد ازینها کی شود هر که را سیماب غفلت ریخت آسایش به گوش کی دلش را چشم باز از نعره یا حی شود گر دو رهرو متفق گردند در راه خطر کاروانی جمع گردد، چون دو منزل طی شود زاهد بیهوده گو را مانع از هذیان مشو گوش کن تا بر سر دستان روم و ری شود آن که جوید سربلندی از مصیبتهای عشق مشت خاکی بر سرش ریزم که تاج کی شود از نگاه گرم دشنام لب میگون او نوش بر لب زهر گردد، زهر در دل میشود زین که خواهد محو شد عرفی، ز دندان لب ببند میشود محو این ترنمها، ولی تا کی شود