عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۵۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هوشم به نگاهی برد، جانانه چنین باید یک جرعه خرابم کرد، پیمانه چنین باید تا کرد بنا عشقت، افسانه هجران را در خواب فنا رفتم، افسانه چنین باید از بس که غبار غم، از سینه بشد رفته تا زانوی دل گرد است، این خانه چنین باید بیگانه به دور من، رخساره کند پنهان رنجش نتوان کردن، بیگانه چنین باید نادیده جمال او، مهرش ز دلم سر زد ناکاشته میروید، این دانه چنین باید میبینم و میجویم، میچینم و میریزم میخندم و میگریم، دیوانه چنین باید در خون، جگرعرفی، میغلتد و میسوزد در آتش خود رقصد، پروانه چنین باید