عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۳۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گرم دعای ملک خاک رهگذر باشد به هر کجا نهم پا نیشتر باشد در آفتاب طلب گشت بخت ما همه عمر نیافت سایه نخلی که بارور باشد امید عافیت از مردن است و میترسم که مرگ دیگر و آسودگی دگر باشد به بال خویش منالای هما، به گلشن عشق در این چمن، قفس مرغ بال و پر باشد بده بشارت طوبی که مرغ همت ما بر آن درخت ننشیند که بیثمر باشد به آتش جگرتشنگان نگردد خشک ز آب دیده ما، دامنی کهتر باشد تمام آتشم و ناله بیاثر، عرفی فغان که دوزخیان را کجا اثر باشد