عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۳۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از مرگ من آن عشوه نما را که خبر کرد آن فتنه ماتم زدهها را که خبر کرد افسانه غمهای تو گویند به نوحه از درد دلم اهل عزا که خبر کرد گویند که آشفتگئی هست درآن زلف زین غم، که فزون باد، صبا را که خبر کرد بودند به هم گرم نگاه من و معشوق بیگانگی آموز حیا را که خبر کرد خلد از تو نگیرند شهیدان محبت از جود تو این مشت گدا را که خبرکرد در صومعه زهاد نهان باده گسارند از شیوه ما اهل ریا را که خبر کرد عرفی به تو رندان ته خم لطف نمودند از تیرگیات اهل صفا را که خبر کرد