عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۲۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در ملک عشق هر که شهیدش نمیکنند گفت و شنید ماتم و عیدش نمیکنند یوسف وش آن که راست رود بهر فتح باب محتاج التفات کلیدش نمیکنند یا رب کجا بریم وفا را که این متاع در کشور وجود خریدش نمیکنند هر کس کههای و هوی نکشید، اهل روزگار گوش رضا به گفت و شنیدش نمیکنند خونریز عشق بین که جگرگوشه خلیل آید به زیر تیغ و شهیدش نمیکنند از نوحه مرد عرفی مجنون و اهل هوش گوشی به نغمههای نشیدش نمیکنند