عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۲۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون با من در سخن آن لعل آتشناک خواهد شد به کامم هر چه زهر است از لبش تریاک خواهد شد هجوم عاشقان در کوی او افزود و خوشحالم کزین پس در هلاک دوستان بیباک خواهد شد چه غم گر دامن پاکت به خونم گردد آلوده که فردا هم به آب دیده من پاک خواهد شد نیام نومید اگر دستم بود کوته ز دامانش چو میدانم که در جولانگه او خاک خواهد شد ز مست افتادنم در مسجد، ای زاهد، مشو رنجه که صحن مسجدت فردا زمین تاک خواهد شد چه چاک پیرهن میدوزیای زاهد، وزین غافل که تا دامن گریبان کفن هم چاک خواهد شد شود سودای پا بوس تو افزون در سر عرفی درین زودی همانا بسته فتراک خواهد شد