عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۱۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در ره سودای او، فرزانه در خون میرود آشنا بر برگ گل، بیگانه در خون میرود ساغر آسودگان غلتد چو مستان در شراب میکشان عشق را، پیمانه در خون میرود بس که خون آلوده خیزد، دود از شمع دلم در هوای محفلم، پروانه در خون میرود از برون لب ندانم چون شود، لیک آگهم کز ته دل با لبم، افسانه در خون میرود گریه در خواب و جگر پر نیش، مژگان در دماغ ناله مستور و نفس مستانه در خون میرود از نگاه گرم، عرفی، دیده مالا مال بود گریه زد موجی و آتشخانه در خون میرود