عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۱۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن طره چون علم به سر دوش میزند نازک سبک عنان به کف هوش میزند زنهار به هوش باش در این بزم آتشین تا نغمه حلقهای به در گوش میزند من در نفس گدازی و این عشق بدگمان قفلم هنوز بر لب خاموش میزند ای خاک مست شو که ز غیرت امام شهر سنگی به جام رند قدح نوش میزند در صیدگاه غمزه او تا به روز حشر امید در میانه خون جوش میزند عرفی به اهل هوش حرام است جام درد عشق این صلا به مردم بیهوش میزند