عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۱۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آنجا که بخت بد به تقاضا غلو کند کاری که یأس هم نکند، آرزو کند بسا دانههای مهر فشاندیم و خاک شد تا ریشه در زمین که فرو کند طالب به کام میرسد ار سعی کامل است بازش مدار اگر جست و جو کند داروی عیسی به قدح داشتم ولی مشفق نداشتم که مرا در گلو کند غسل شهید عشق به آتش سزد نه آب چون شعله را به آب کسی شست و شو کند این بیغمی که با دل عرفی سرشتهاند پر صبر بایدش که به درد تو خو کند