عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۹۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کدام لحظه دلم گرد غم نمیگردد هلاک درد و فدای الم نمیگردد گدام زهر بلا درسفال میریزم که آب در دهن جام جم نمیگردد فغان که از خرد و عشق کردهایم قبول دو کارخاه که همراه هم نمیگردد هوای صومعه را نیست نشئه گردی گه هیچ بندی و مستی علم نمیگردد هزار جلوه دریغ از دلم که خرمن عشق به خوشه چینی آئینه کم نمیگردد چرا رفیق شهیدان نمیشود عرفی مگر روانه به شهر عدم نمیگردد