عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۹۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای گریه ریزشی، که بلا کم نمیشود سیلی که کرد جور و جفا، کم نمیشود صحت در آرزوی دلم ماند و همچنان از لطف او امید دوا کم نمیشود نازم به حسن و عشق که از جام اتحاد مستند و درمیانه حیا کم نمیشود خاصیت نیاز نگه گن، که جود دوست عالم گرفت و فقر گدا کم نمیشود خواهی به گلشنم بر و خواهی به چشمه سار دردم به نقل آب و هوا کم نمیشود خون میچکدز طاعت عرفی، هزار حیف کز باغ او نسیم ریا کم نمیشود