عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۹۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دوش دل آرایش بزمش تمنا کرده بود دیده امید را مست تماشا کرده بود جان ز شرم ناکسی، داخل نمیشد در بدن در حریم سینه کز اول غمت جا کرده بود وصل لیلی مطلب مجنون نبود، او را مدام لذت آوارگیها، دشت پیما کرده بود ای طبیب از آه من کون و مکان در آتش است گر دوا میداشت، درد من، مسیحا کرده بود حسن را، از شیوهها، گاهی بود، میلی به ناز ورنه موسی، بیطلب، صد ره تماشا کرده بود در ملامت صبر کن، عرفی، که آخر فیص عشق زین چمن گلها به دامان زلیخا کرده بود