عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به دیر آی از حرم صوفی که میبرقع گشود این جا از آن جا آن که میجویی به میخواران نمود این جا به جان رنگی که این جا در دل اسلامییان بینی مغان را نیز بود اما صفای میزدود این جا محبت شمع بزم قدس و ما پروانه بیرون چه حال است این نمیدانم چراغ آن جا و دود این جا بیا در زمره رندان به بیباکی و میدر کش که بد مستی نمیداند به جز فریاد عود این جا به هر سو میروم بوی چراغ کشته میآید مگر وقتی مزار کشتگان عشق بود این جا نوای نغمه منصور، عرفی، نغز میدانی ولی تن زن که خاموشند ارباب شهود این جا