عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز ننگ عافیت بازم دل شرمنده میسوزد نه از دل گریه میجوشد، نه بر لب خنده میسوزد چراغ روشن است ازعشق او درمجمع هستی کز آواز فروغش میگدازد بنده، میسوزد نه تنها عشق سوزد، ساکنان ملک هستی را در این توفان آتش، رفته و آینده میسوزد مکن بر عزت خود تکیه، عرفی، شرط عشق است این که اکثر آبروی گوهر ارزنده میسوزد