عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۶۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه پرسیام که به جانت هوای ما چه کند در آن چمن که گل آتش بود، صبا چه کند تبسم تو که ناسور را دهد مرهم به سینه نیش زند، نیش غمزه را چه کند هزار گونه مراد محال میطلبی تو خود بگو که اجابت به این دعا چه کند مجو سعادت طالع، دمی، که فرصت نیست چو سر بریده شود، سایه هما چه کند بگو وفا نکند دوست با منش، عرفی نمیشود به وفا آشنا، وفا چه کند