عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۶۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اهل همت لب از دعا بستند کمر خدمت رضا بستند گرد آیینه بود جاه جلال باز آئین غم کجا بستند مژده ریزند بر سر و دستار کز گل فتنه دستهها بستند رفت هنگام بار سوختگان داغها بر لب صبا بستند ما کلید بهشت بشکستیم در دوزخ به روی ما بستند به عدم کی روان شوی عرفی رو که دروازه فنا بستند