عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تحفه مرهم نگیرد سینه افکار ما سایه گل برنتابد گوشه دستار ما باعثی دارد رواج، سبحه کو، تزویر کو تا ببندد صد گره بر رشته زنار ما ما لب آلوده بهر توبه بگشاییم، لیک بانگ عصیان میزند ناقوس استغفار ما آتش افروز تب هجریم و هرگز کس ندید جوش تبخال شفاعت بر لب زنهار ما مرحباای چاره، آسان میگشایی کار خلق ناخنی بس تیز داری رخنهای در کار ما ساکن میخانه ما باش عرفی زانکه نیست چشمه نور و صفا در سایه دیوار ما