عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۳۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن چنان زآتش بیداد مرا میسوزد که ستم میگزد انگشت و بلا میسوزد آن چنان آتش رنجوری و بیماری من شعله زن گشت که امید شفا میسوزد نا امیدی ز توام کرد به محراب نماز که ز تاثیر دم گرم، دعا میسوزد اثر شعله بام دل من بین که همای گر بر او سایه کند، بال هما میسوزد که دماغ تو معطر کند از بوی صفا بزم زاهد که در او عود ریا میسوزد رو به هر سو که کنم جلوه کند شاهد حسن آن گلیمیست که از شوق بقا میسوزد آتش شوق، محیط دل من گشته، ولی هر سر مو شده داغی و مرا میسوزد