عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۳۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر دل اهل حقیقت در راز افشاند زاهد از دامن دل گرد مجاز افشاند همت این است که با این همه امید، دلم آستین بر اثر عجز ونیاز افشاند عرق شبنم خلد است هر آن قطره خوی که سمند تو نگاه تک و تاز افشاند چه عجب کز دل محمود فروریزد خون گر صبا سلسله زلف ایاز افشاند گر نه اظهار شفق میکند از کشتن صید خون مرغان ز چه در چنگل باز افشاند جای رحم است به عرفی، که بسی بیاثر است اشک گرمی که به شبهای دراز افشاند