عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۱۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مستان عشق خانه در آتش گرفتهاند دائم قدح ز خوی تو آتش گرفتهاند این هم عنایتی است که غمهای روزگار دنبال بیکسان مشوش گرفتهاند چون خم به ته، ز چاه بلا، درد سرکشند آنان که خو به باده بیغش گرفتهاند اینک ره گریز، چه سود از گریختن سر تاسر زمانه در آتش گرفتهاند عرفی مرید خلوتیان پیاده شو کاین قوم جلوه ز ابرش گرفتهاند