عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۱۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا قدم بر اثر نام و نشان خواهد بود گوشه دامن ما وقف میان خواهد بود مینمودند ملایک به ازل عشق به هم کاین گهر دست زد بیبصران خواهد بود گر شود کون و مکان زیر و زبر در ره عشق صورت ناصیه بر خاک عیان خواهد بود جز به بازار قیامت، دل پرخون، زنهار مفروشید که این جنس گران خواهد بود دیده بینور شد ازگریه، خدایا به ازل گفته بودی که به جایی نگران خواهد بود دلم آخر به تماشاگه دیدار آورد تا کی این آئینه در آئینه دان خواهد بود دست فرسوده شود آخر و گمنام شوم من گرفتم هنرت نقد روان خواهد بود به سرانجام جم و کی چه نهم بیهده گوش کمترین بازی افلاک همان خواهد بود عرفی از پیر مغان دست نداری هر چند بر دلت بستن زنار گران خواهد بود