عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۱۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه مهربان به سفر شد، چه تند قهر آمد فرشتهای بشد و فتنهای به شهر آمد کرشمهای که دگر ناخنی رساند باز گشود گریه تلخ و هزار نهر آمد قیاس کن که چه آبم رود به جوی حیات که گاه گریه شادی ز دیده زهر آمد به شومی دل از عافیت رمیده من ز کوه و بادیه آوارگی به شهر آمد مکو که بیخبر آمد به دهر عرفی و رفت هر آن که از عدم آمد، چنین به دهر آمد