عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۱۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فغان کز سینه دائم آه بیتاثیر میزاید صباح عیدم از دل ناله شبگیر میزاید جهان عشق را نازم که سلطان گدای او بسی دلشاد میمیرد ولی دلگیر میزاید طلب کن دایه کش زهر بیرون آید از پستان که طفلان هوس را تشنگی از شیر میزاید مصیبت بین که غافل مردم و فارغ در آن وادی که مجنون تنگ لیلی بسته زنجیر میزاید به دلق و برد و تسبیح از ره مرو عرفی که از تقوای زاهد شیوه تزویر میزاید