عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کوی عشق است و همه دانه و دام است این جا جلوه مردم آزاده حرام است این جا هر که بگذشت در این کوی به بند افتادست طایر بیقفس و دام کدام است این جا آن که هر گام بلغزید در این کوی برفت صنعت راه روان لغزش گام است این جا عشرت بزم تو زآن ست که محنت بر ماست صبح آن ناحیه وقتی است که شام است این جا برو از عشق مچین معرکهای شیخ حرم طفل را شیوه بازیچه حرام است این جا شوق موسی چه که آن مه چو بر آید بر بام مشعل طور کمندافکن بام است این جا در حرم ذکر بتی دیر نشین خاص من است لله الحمد که این زمزمه عام است این جا عشق بنشست ز پا در ره جویایی قرب زاغ اندیشه همان کبک خرام است این جا سر تقدیر در آن نشأ رسد شحنه به گوش سر این مسأله نگشای که خام است این جا عرفی از هر دو جهان میرمد الا در دوست همه جا وحشی از آن است که رام است این جا