عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۹۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز بوی باده دلم آب و رنگ میگیرد ز نام توبه آیینهام زنگ میگیرد ز محتسب مکن اندیشه، زود باده بیار که او گناه بر اهل درنگ میگیرد دلم ز کوی خرابات دور کرده، هنوز خبر ز کوچه ناموس وننگ میگیرد به ملک هستی ما رو نهاد سلطانی که ما به صلح دهیم او به جنگ میگیرد به لاک جوهر شمشیر، ناز خوبانیم که تار زخم جدا گشته رنگ میگیرد هجوم عشوه یار است بر دل عرفی سپاه کیست که شهر فرنگ میگیرد