عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۹۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چند بیبهره شود دیده گریانی؛ چند؟ زلف جمع آر که جمعند پریشانی چند گلرخان محنت نایافت بیابند مگر یک نفس چاک ببینند گریبانی چند آن که آماده کند پرده نا کرده گناه کی در او پردهای از کرده پشیمانی چند کبرای تو، بر آنم، که نیارد به نظر مستی آلوده به آلایش دامانی چند عرفی افسانه ما گوش کنان حلقه زدند خوان بیارآی، که جمع آمده مهمانی چند